اگر

اگر اشک بودی تو را روی چشمان خود می نشاندم
اگر آه بودی تو را نیمه شب ها به لب می رساندم
اگر مهر بودی به دنبال تو در دل آسمان می دویدم
اگر ماه بودی فروغ تو را چون غباری به سر می فشاندم
دریغا نه اشکی نه آهی نه مهری نه ماهی
تو خودپرستی که پیمان شکستی
که پیمان شکستی

اگر زهر بودی تو را چون می نوش سر می کشیدم
اگر مرگ بودی شتابان به سوی تو پر می کشیدم
اگر خاک بودی در آغوش سرد تو جا می گرفتم
اگر پاک بودی شبی پیکرت را به بر می کشیدم
دریغا نه زهری نه مرگی نه خاکی نه پاکی
تو خودپرستی که پیمان شکستی
که پیمان شکستی

اگر موج بودی
اگر موج بودی چو طوفان به دنبال تو می دویدم
اگر اوج بودی
اگر اوج بودی چو خورشید آخر به تو می رسیدم
اگر ابر بودی
اگر ابر بودی همه عمر در سایه ات می نشستم
اگر جام بودی
اگر جام بودی تو را می شکستم
تو را می شکستم
آهاهاها
دریغا دریغا
نه جامی نه موجی نه ابری نه اوجی
تو خودپرستی که پیمان شکستی
که پیمان شکستی

فقط آمده بودی که بروی...

عاقبت نیامدی
با اسب سفیدی که می گفتی ...

چون کوره راهی کوهستانی
به تنهایی ام رفتم
حالا محال است
پیدایم کنی

در تنهایی ام گریسته ام
تمام خودم را
و تنهایی ام
جنگلی بی انتهاست .

به نام روزی که عشق اتفاق افتاد و به پاس پنج ساله شدنمان ...

ساختم بتی دیشب ز تو
با مرمر رویای خود
جان دادمت با یک جهان
نازک خیالی های خود

لبخند شیرینی هم ای جان
بر زیر لب هایت نهادم
اول دلم را هدیه کردم
وانگاه به پای تو فتادم

مستانه افشاندم بتم
بوسه ز سر تا پای تو
لب های من آتش گرفت
از آتشین لب های تو


سرگشته دشت جنونم تا که هستم
از ساغر عشق تو زیبا مست مستم
غیر از تو دیگر در جهان یاری ندارم
دور از تو جز پیمانه غم خواری ندارم
غیر از تو دیگر در جهان یاری ندارم
دور از تو جز پیمانه غم خواری ندارم

ساختم بتی دیشب ز تو
با مرمر رویای خود
جان دادمت با یک جهان
نازک خیالی های خود


لبخند شیرینی هم ای جان
بر زیر لب هایت نهادم
اول دلم را هدیه کردم
وانگاه به پای تو فتادم

Senede Bir Gün


Gönlümde açmadan solan bir gülsün
تو دلم گلی هستی که نشکفته پژمرد
Her zaman gamlıyım her zaman üzgün
همیشه غمگینم ، همیشه ناراحت
Beklerim yolunu aylar boyunca
راهتو انتظار میکشم ماههای ماه
Yeterki gel bana
فقط کافیه بیای بسوی من
Senede bir gün, senede bir gün.
سالی یک روز ، سالی یک روز


Ağarsın saçların, solsun yanağın
سفید شه موهات , گونه ت پژمرده بشه
Adını anmaktan yansın dudağım
از گفتن اسمت بسوزه لبم
Bu aşka canımı adayacağım
جونم رو فدای این عشق خواهم کرد
Yeter ki gel bana ,
فقط کافیه بیای بسوی من
Senede bir gün, senede bir gün.
سالی یک روز ، سالی یک روز

خنده یا گریه

آخرین بار که من از تهِ دل، خندیدم
علتش پول نبود...
انعــکاسِ جُـــوک هر روز نبــود.
علتش، چهره‌یِ ژولیده‌یِ یک دلقک، یا زمین خوردن یک کُور، نبود...
من بهِ «من» خنــدیدم!

که چو یک دلقـــکِ گیج
نقش یک خنده به صورت دارم،
و دلم میـــــگرید...!

هم مرگ

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن

لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست

بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم

لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین،سینه و سر آوردم

مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد

دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی

بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست

یک عاشقِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند

پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود

تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

اِی شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو

دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست

این شعرِ پُر از داغِ تو آتش زدنی ست

اَبیاتِ روانی شده را دور بریز

این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند

این زخمِ سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچه ها چیست،رهایم بکنید

مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود

بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد

شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک

اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهدِ نابودی دنیای منم

باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم

با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند

در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند

گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند

مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند

در صحنِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد

بانوی هنر،هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است

یک تو،وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید

ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم،بروید

مالِ خودتان دار و ندارم،بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم

آماده کنید جوخه را،می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز

مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشمِ تو افتاد شکست

مرد است ولی خانه ات آباد،شکست

در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود

لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم

باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد

دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد

صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند

داود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد

آرایش تصویر به هم می ریزد

اِی روح مرا تا به کجا می بری ام

دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم

با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند

بر زیر و بمِ باغ،قلم می گیرند

این پنجره تصویرِ خیالی دارد

در خانه ی من مرگ تَوالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست

آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام

آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند

دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم

من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشمِ سیاهت شده ام

بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم

از کوچه ی ما می گذری می میرم

سوسو بزنی،این شهر چراغان شده است

چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای

حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی

گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کُشتی

بانوی شکار،اشتباهی کُشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری

من جان دهم آهسته،تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند

جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفیِ دنیاست عزیز

این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم

با هر کسِ همنامِ تو درگیر شدم

اِی تُف به جهانِ تا ابد غم بودن

اِی مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوشِ شما

اِی ننگ بر و مرگ بر آغوشِ شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است

لعنت به تَنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم

با پای خودم می روم این بار گلم

بیا

در انتظار هیچ کس نیستم . . .
اما (!)
هنوز وقتی نویز موبایل روی اسپیکر می افتد . . .
دلم می لرزد ! ! !
شاید " تو " باشی

تنها

تعلق که نداشته باشی

به جایی … به کسی … به چیزی …

تمام شدنت راحت تر از آنی میشود که گمان می بُردی

غم تنهایی

آدم که غمگين می شود 
خودش را جدا می کند از جمع

که مبادا آسيبی به خوشی های ديگران بزند ...


مورد فراموشی قرار می گيرد

و تنهاتر و تنهاتر می شود

آنچنان در تنهـايی خود غـرق می شود که

ديگـر با هيـچ تلنگری بر نمی خيزد

و اين آغاز تلخ يک پايان است ...

دلتنگی

دلت تنگ یک نفر که باشد !

تمام تلاشت را هم که بکنی تا خوش بگذرد ؛

و لحظه ای فراموشش کنی ،

فایده ندارد .... تو دلت تنگ است ،

دلت برای همان یک نفر تنگ است !

تا نیاید ... تا نباشد ....

هیچ چیز درست نمی شود ... !!!

خسته ام

خسته‌ام من!
خسته از این زندگی!
خسته از این روزهای پُرملال!

به جز حضور تو،
هیچ چیزِ این جهانِ بی‌کرانه را
جدی نگرفتم......
حتی عشق را!

من

سایه‌ی دخترک قصه‌ی از یاد رفته‌یی بودم،
که هر شب در روایتی به دنبال خود می‌گشتم!
 

و دیگر هیچ

هیچ!
باز هم هیچ!
دوباره هم هیچ!
ساکت می شویم
و شب ها را به روز
و روزها را به شب می رسانیم
و اتفاقات خودشان خواهند افتاد!
انسان روزی بزرگ خواهد شد!

این قدر بزرگ
که به خیانت های بچه گانه اش،
به این همه تمدن های والا اعتراف خواهد کرد!

دل بسته تو

دل بسته ی که یی که این چنین به انتظار،
پاهایت به سنگ تبدیل شده است؟

چیزی شبیه زندگی

می‌دانم مرا نمی‌شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم.
دیگر به غربت چشمهایت خو کردم
و به دردهای باد کرده‌ی روحم که از قاب تنم بیرون زده‌اند...

اقرار

دلم می خواست بفهمی که نباشی تلخو سردم
شاید دیره ولی حالا میفهمم اشتباه کردم
از اون روزی که بهت گفتم به چشمای تو دلدادم
نمیدونم چجوری شد که از چشم تو افتادم
که از چشم تو افتادم…
واست اصلا مهم نیست که چقد بی تو آشفتم
از این حسی که بهت دارم نباید چیزی میگفتم
منو اصلا نمیبینی با اینکه روبه روت هستم
دارم پاک میرم از یادت داری پاک میری از دستم
دارم پاک میرم از یادت داری پاک میری از دستم

نباید رومیشد دستم نباید وا میشد مشتم
با اقرارم به عشق تو خودم رو تو دلت کشتم
به جرم اینکه میدونی به جرم اینکه بهت گفتم
منو نادیده میگیری ازم رو برمیگردونی
ازم رو برمیگردونی…
واست اصلا مهم نیست که چقد بی تو آشفتم
از این حسی که بهت دارم نباید چیزی میگفتم
منو اصلا نمیبینی با اینکه روبه روت هستم
دارم پاک میرم از یادت داری پاک میری از دستم
دارم پاک میرم از یادت داری پاک میری از دستم

سازش

هرجورمیتونی،بمون!من باتوسازش می کنم
هربارمیگفتم،نرو! این بارخواهش می کنم

بازخم تنهاترشدن،محتاج تسکینم نکن
تنهاترازمن نیستی،تنهاترازاینم نکن

باگریه های هرشبم دنبال مرهم نیستم
این باربشکن بغضمو،فکرغرورم نیستم

کی گفته این خواهش منو،توچشم توکم میکنه؟
این التماس آخرم،خیلی بزرگم می کنه...

باورنکن راضی بشم چون دوستت دارم بری...
انقد درارو وانکن،من که نمیزارم بری

یک عمرمن پرپرزدم چون درددوری کم نبود
ایناکه میگم یک شب ازچیزی که حس کردم نبود

باگریه های هرشبم دنبال مرهم نیستم
این باربشکن بغضمو،فکرغرورم نیستم

کی گفته این خواهش منوتوچشم توکم میکنه؟
این التماس آخرم خیلی بزرگم می کنه...

بی خبری

سخت ترین کار...
بی خبر بودن!
از آن کس که دوستش داری..
و دلتنگشی..

آرام بگیر

آﺭﺍﻡ ﺑﮕﯿــــــﺮ ﺩﻟــــــﻢ ...
ﺗﻨـــﮓ ﻧﺸـــﻮ ﺑﺮﺍﯾــــــﺶ ...
ﻣﮕـــﺮ ﻧﺸﻨﯿـــﺪﯼ ﺟﻤﻠـــﻪ ﯼ ﺁﺧـــﺮﺵ ﺭﺍ ...!

" ﭼﯿــــــﺰﯼ ﺑِﯿﻨﻤــــــﺎﻥ ﻧﺒــــــﻮﺩﻩ !!!!

چقدر خوشحالم کردی تولدم رو تبریک گفتی ممنونم ازت

تولدم مبارک

سَرِ میزِ شام٬

یادش که می اُفتم٬ بُغض می کنم ...

اَشک در چشمانم حَلقه می زند ...

همه متعجب نگاهم می کنند ...

لبخند می زنم و می گویم:

ـ چقدر داغ بودم ...

تنها

خیره به مردم نشسته‏ام...

تنهای تنها ...

نه کسی حالم را میپرسد،

نه کسی هوایم را دارد...

عیبی ندارد!

سالهاست که به این زندگی عادت دارم ...

سکوت

لطفا کمی سکوت...

اینجا آرامگاه بغضهای کهنه است

که اگر بیدار شوند

 نفس میگیرند لعنتی ها...

امروز

امروز

از آن روزهایی ست

که سکوت٬ حرفِ اول را می زند ...!

آخرین باری که دوستم داشتی

خون به دل کردن خاصیت این آخرین بارهای لعنتی ست...

همهء ماجرا یک طرف ، آن بار آخر یک طرف، آن آخرین تماس، آخرین نگاه،

آخرین لبخند، آخرین دیدار و هزار آخرین بار لعنتی دیگر...

این آخرین بارها که پیش می آید تو میمانی و هزار حسرت که

کاش میدانستی این بار، همان بار آخر است،

همان حسرت همیشگی که قرار است یک عمر قلمبه شود روی دلت،

آوار شود روی تک تک سلولهای تنت، فکرت، ذهنت، جانت، روحت حتی

و تو بمانی یک عمر زیر سنگینی آن آخرین بار لعنتی،

همآن لعنتی آخر و چراهایش، همان آخرین باری که اتفاق می افتد و

هی می پرسی از خودت که چرا؟...

همان که پخش میکند درد را توی تمام رگ و ریشه ت،

همان بار آخری که هیچگاه فراموشت نمیشود، هیچوقت...

خون به دل کردن خاصیت این آخرین بارهای لعنتی ست،

حواسمان به تردی خاطراتمان باشد...

آدم ها

آدم ها در دو حالت همدیگر را ترک می کنند ،
اول اینکه احساس کنند کسی دوستشون نداره ،
دوم اینکه احساس کنند یکی خیلی دوستشون داره!

حسرت

کودکی‌ ام را سنجاق کرده ام

به جوانی‌ ام

و دوچرخه سبزم آن پایین صفحه مدام تاب می‌خورد !

من آویزانم ... از یک دست

به پای آخر تنهایی

که همه کودکی از آن ترسیدم

دروغ می‌گفتند روزگار پیرمان نمی‌ کند !

آدم ها تنهایند

بشمار، تو روزهای تقویم را

من موهای سپیدم را

یکی از همین روزها دست می‌کشم از تنهایی

و سقوط می‌ کنم از آن بالا

و می‌ پرم روی دوچرخه‌ ی هفت سالگی‌ ام

من کوچک نمی‌شوم ... دور می‌شوم ...